گذشت اون روزایی که زیر بارون نم نم قدم میزدیم،گذشت اون
روزایی که بی خیال سرما آدم برفی درست میکردیم.گذشت
اون روزایی که دور آتیش جمع میشدیم و صدای خنده هامون پرنده ها
رو میترسوند،گذشت اون روزایی که زیر آفتاب کمرنگ پاییزی رو یه
نیمکت مینشستیم و قصه می گفتیم.....
حالا دیگه نه حوصله قدم زدن دارم، نه آدم برفی درست کردن و نه
قصه گفتن.دیگه صدای خنده هام و خودمم نمیشنوم....ولی هنوز یه
نفر هست که من باهاش حرف می زنم.هنوز یه نفر هست که به
حرفای من گوش میده.....حالا تو نگام کن و بگو بچه سوسول تو رو چه
به این حرفا تو برو دنبال همون ایتس ایتس ضبط ماشین و لایی
کشیدن،برو با آخرین مدل گوشی حال کن،برو به SMS بی مزه ی
دوستت بخند، اصلا برو کافی شاپ،بشین پای کامپیوتر و تا صبح چت
کن.تو که بی خیالی مشکلی نداری برو رد کارت .
باشه تو باور نکن،اما اون هست و من باهاش حرف می زنم....آخه
فقط اون هست که حرف دل من و میفهمه.....